تبلیغات
تجربه های یک المپیاد زیستی دوره چهارده - متنی از دوستمان بهاره قدس روحانی
 
تجربه های یک المپیاد زیستی دوره چهارده
درباره وبلاگ


با سلام خدمت شما المپیادی های عزیز

اوایل کار فکر می کردم که وقتی دارم المپیاد می خونم فقط باید علم زیست شناسی رو یاد بگیرم. اما انتهای کار فهمیدم که المپیاد هم فقط علم نیست، راه و روش دارد. مطالب این وبلاگ تجربه هایی است که من در این 2 سال فهمیده ام و امیدوارم که این کار باعث شود دانش آموزان هم اشتباه های من را تکرار نکنند و هم در سطح بالاتری به مطالعه المپیاد بپردازند. قطعا خیلی دردآور است که تفاوت در نتیجه ها تابع چیزی غیر از تلاش نباشد.
sharifa911@mums.ac.ir

اونایی که فکر می کنند اهداف این وبلاگ با افکارشون همخونی داره می تونند به هر نحوی که می تونند به گسترش اینجا کمک کنند. بعضی از زمینه های همکاری که الان به فکرم می رسه: پاسخ دهی به سوالات علمی و غیرعلمی، انتقال تجربه های آزاد، برنامه نویس وبلاگ و سایت، کمک های مالی برای طراحی سایت، ایده پردازی و اضافه کردن امکانات جدید و سایر چیزهایی که مطمئنم به ذهن خلاق شما خواهد رسید.
قبلا هم گفتم الان هم می گم، المپیادی بودن، مدال داشتن نیست. همه جوره مشتاق حضورتون هستم. حضور با اسم مستعار هم مانعی نداره.

مدیر وبلاگ : علی شریف
بسیار مفید ، زیبا و خواندنی 

با نام خدا

 

بعد از ده سال نوشتن متن هایی که همواره بیانگر احساس و اندیشه ی فردی و اجتماعیم بود برای اولین بار موقع نوشتن این متن استرس عجیبی گریبان گیرم شد...

شاید نوشته ی من تنها متنی ادبی و حتی شخصی به حساب بیاد و برای یک المپیادی پرشور که دنبال کسب مطالب علمی و آموزهای عملی است بیهوده!

اما فکر نمیکنم این دست نوشته ارزش یکبار مطالعه رو نداشته باشه...

 

نتایج مرحله ی دوم که اعلام شد پس از مطلع شدن از عدم قبولی؛ بر خلاف سایر دوستانم که در حال پوشیدن کفش های آهنی و زرهای فولادی برای آماده شدن نبردی هولناک با کنکور بودند؛ تنها بند کفش های کتونیمو محکم بستم و با آرامش شروع به قدم زدن کردم...

میشه لباس معمولی پوشید و به نبرد رفت؛نبردی که هولناک نیست و سراسر پیروزیه...

عدم موفقیت برای کسی که از ابتدای راه میدونه داره چه کار میکنه ، از ابتدای راه آرامش و امید و توکل رو به همراه داره معنایی نداره حتی اگر موفقیت ظاهری وجود نداشته باشه :)

وقتی قبول نشدم کاملا احساس رضایت  و شادمانی میکردم! من وظیفمو انجام داده بودم و عاشقانه تلاشو به آغوش کشیده بودم و برای من شکست تنها زمزمه ای بود از سوی نا آگاهان...

روز هایی که هم سن وسال های من با کتاب زیست 200 صفحه ای مدرسه وقتشونو تا حدودی تلف می کردن (شرمنده ی هم سن و سال های من) من کتابای دانشگاهی رو با علاقه یاد میگرفتم.

وقتی از ساعت 7 صبح تا 2 بعد از ظهر مدرسه بودم و از ساعت 3 تا 8 شب کلاس المپیاد و وقتی میرسیدم خونه باید تا 2 شب میخوابیدم و از 2 شب تا صبح امتحان فردای مدرسمو میخوندم (که از قضا همیشه یا عربی بود یا بینش) حتی یک لحظه هم خسته نشدم اگر هم گاهی احساس خستگی میکردم باید بلافاصله این حس منفی رو خنثی میکردم و فقط از راهی که انتخاب کرده بودم لذت می بردم، لذتی که معمولا افرادی که فقط برای کسب مدال وارد المپیاد میشن نمیتونن درک کنن...

اینکه چیشد و چه جوری شد که المپیاد از زندگی من سردرآورد گاهی برای خودم هم سوال میشه چون تو زندگی همیشه عاشق دو چیز بودم خوندن و نوشتن اما نه از اون خوندن و نوشتن هایی که امروزه مثل خوره افتاده به جون دوران طلایی نوجوان ها ولی هرچی بود یه روز چشمامو باز کردمو دیدم سرکلاس نشستم و دارم جزوه مینویسم :!

از همون جلسه ی اول با خودم گفتم اگر قبول نشدی مهم نیست ، فقط کم نیار، سست نشو و خجالت نکش!

و اتفاقا تا مرحله ی اول هم همه چیز عالی بود؛ المپیاد های آزمایشی،رتبه های عالی،همکاری خانواده و دوستام و در نهایت قبولی مرحله ی اول و خوشحالی خانواده و دوستان و اساتید و از همه مهم تر دیدن خوشحالی چشمام که خیلی به خاطر من و المپیاد کم خواب شده بودن! بعدشم که شروع کردم برای خوندن مرحله ی دوم ...

 

امروزکه به گذشته نگاه میکنم شاید بزگترین اشتباهم این بود که سعی میکردم به جای قدم زدن بدوم؛ در حالی که من اهل دویدن نبودم ( همون جو گیر شدن زبون عامیانه ی خودمون )!

بهتر بود روزی 5 ساعت درس می خوندم اما هر روز نه اینکه ...

البته علت این دویدن احساسی بود که نسبت به کمبود زمان داشتم ( من از تابستون سال سوم شروع کردم )

و قطعا بزرگترین حسنی که داشتم این بود که المپیاد رو با جدیت شروع کردم و با جدیت به پایان رسوندم و نگاه تحقیر آمیز مدیر مدرسه ، نصیحت های دبیران گرامی از روی عدم آگاهی و استرس های همکلاسی های همیشه نگرانم در مقابل روحیه ی من همیشه شکست خورده بود و اینکه ایستادم محکم سر حرف و هدف ؛ ایستادنی که یک انسان همواره باید در زندگی تجربه کنه ( به شرط معقول بودن حرف ها و هدف ها )!

 

و اما به نظر و تجربه ی من کتابایی رو که تصمیم میگیرین بخونین زمان بندی کنین یعنی تاخمین بزنین که هر فصل یا هر 10 صفحه رو تو چند ساعت می خونین بعد نصف زمانی رو که به دست آوردین بذارین برای مرور و یک چهارم زمانو برای خوندن خلاصه ها  و مجموع  زمانی رو که به دست آوردین مثلا 300 ساعت بر میزان ساعتی که در هفته میتونین برای المپیاد درس بخونین تقسیم کنین که به عنوان مثال میشه 30 هفته و هفته ای 10 ساعت اینطوری متوجه میشین چند هفته برای تسلط بر مطالب و مرور و خوندن خلاصه و حل تمرین احتیاج دارین و به یک برنامه ی بلند مدت میرسین و فقط باید روزانه باتوجه به حجمی که باید در طول هفته برای المپیاد درس بخونین برنامه ریزی کنین.

در مورد خلاصه نویسی هم شدیدا تاکید میکنم اما نباید وسواسی عمل کنین و فقط مطالبی رو خلاصه نویسی کنین که دارای اهمیت هستن و مطمئن هستین فراموش میکنین و مطالبی رو که اهمیت کمتری دارن یا حفظی ترهستن گروهی خلاصه نویسی کنین

در رابطه با منابع هم به نظر من برای مرحله ی اول کتاب وهاب زاده و برای یاد گرفتن ابتدایی ژنتیک کتاب ژنتیک مندلی انتشارات خیلی سبز میتونه خیلی مفید باشه

 

برای امتحانات نهایی هم اصلا نگران نباشین چون حقیقتا سر کارین و فقط باید به تهدید ها و هشدار های معلماتون لبخند بزنین :)

یادمه که دبیر ریاضیمون هر وقت منو سر کلاس میدید برام احتمال میگرفت که چقدر شانس قبولی دارم!

و دبیر زبان و ادبیاتمون همیشه در تلاش بودن که اثبات کنن من و دوستای المپیادیم به بهانه ی المپیاد داریم تنبلی میکنیم!

و خوشبختانه به یاد ندارم حتی برای یک لحظه من و دوستام احساس پشیمونی کرده باشیم ...

اما خود من برای 3 تا از درسایی که مشکل داشتم بعد از مرحله ی اول تا موقع اعلام نتایج و بعد از مرحله ی دوم تا شروع امتحانات با چند جلسه کلاس خصوصی حتی از همکلاسی هام جلو زدم و خداروشکر نمراتم هم خوب شد فقط در کل به خاطر اینکه مطالب کمتر مرور شد نمراتم در مقایسه با بعضی از همکلاسی هام کاهشی نسبی داشت که با توجه به اینکه نمره ی هر درس به تراز تبدیل میشه و با تراز کسب شده در کنکور جمع میشه در واقع نمره ی 18 با 20 تفاوت چندانی نخواهد کرد

 

برای کنکور هم که المپیاد بینهایت مفیده چون یک دانش آموز المپیادی یک سال زودتر از سایر رقباش به ساعت مطالعه ی بالا، به برنامه ریزی فشرده ، به درس خوندن در ایام نوروز و به درس خوندن مفید عادت کرده

و قطعا برای رشته ی تجربی المپیاد زیست باعت جهشی قابل توجه در درس زیست شناسی کنکور میشه چون کتاب درسی خیلی از مباحثو به صورت مبهم بیان کرده و دانش آموزی که گسترده تر و جامع تر از کتاب درسی به مباحث زیست شناسی اشراف داره به جای گیج شدن به یادگیری سریع تر مطالب میپردازه و فقط باید دقت کرد که گاهی مجبوریم مطابق خاصیت کنکور حفظی تر و سطحی تر و با سرعتی بالاتری درس بخونیم

 

امیدوارم در پناه خداوند همیشه در سعادت و موفقیت باشید

و همچنین امیدوارم در هر لحظه به معنای حقیقی به یاد بسپارید این بیت شعر از فروغ فرخزاد رو که گفت:

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را ...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 آذر 1394 08:44 ب.ظ
بهاره جان من خر وقت خسته میشم متن تو رو میخونم فوق العاده است من 3 سال برای المپیاد وقت دارم و میخوام با جدیت بخونم برام دعا کنین قبول بشم ❤
سه شنبه 17 شهریور 1394 02:15 ب.ظ
محشر بود:" از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را.."
بهترین كلمه ای كه در وصف این نوشته میتوان گفت"بی نظیر " است.
علی شریف
سه شنبه 18 آذر 1393 10:01 ب.ظ
سلام برخانم دکتر عزیز و هم چنین همکاران محترم تون
پستاتون نثرش خیلی زیباست و امیدوارم روزی نویسندگان ما به این سطح از توانایی برسن که بتونن مثل شما بنویسن
توچرانویسنده نمی شی خواهر من ؟چرا ؟
بهاره قدس روحانیسلام عزیزم.
اگر این کامنت برای پست من بود من دانشجوی پزشکی نیستم و اینکه خیلی لطف دارین بابت نثر و نویسندگی و اگر منظورتون خانوم تقوی بود که دانشجویی پزشکی هستن بله بسیار زیبا و جذاب مینویسند
یکشنبه 9 آذر 1393 12:12 ق.ظ
خیلی هم عالیییییییی!!!!!!!
بهاره قدس روحانیسپاس...
یکشنبه 18 آبان 1393 06:57 ب.ظ
من که نمی توانم بیام حرم امام رضا ولی شما برام دعا کنید ..لطفا
بهاره قدس روحانیحتما شما هم برای ما دعا کنین
پنجشنبه 19 تیر 1393 01:38 ق.ظ
دوست عزیز منظورتو میفهمم برای همین این پستو نوشتم تو الان فقط یك كنكوری هستی در حالی كه دوست داشتی چیز دیگه ای باشی دوست داشتی ویژه باشی اما نشد دوست داری بزرگ بشی اما ممكنه نشه میفهمم حسرت به حال دیروز و ترس از اینده یعنی چی ...
باور كن هنوز فرصت داری و باور كن احساست میتونه از اینی كه هست بدتر بشه اگر كنكورو مسخره فرض كنی پس دریابش یك كنكوری ساده اما موفق باش
شنبه 31 خرداد 1393 12:48 ب.ظ
سلام
دوست عزیز شما نمیتوانید منظور من رو متجه شوید(اما ممنون ک تلاش خودتون رو کردید)چون من تماما به خودم و خدا اطمینان داشتم...چون بیش امام رضا(ع)خواستم اگ قرار نیست مرحله دو قبول نشم مرحله یکم قبول نشم...توی خواب تمام افراد خانواده ام قبولیم دیده شده بود...لطفا نخندید...خواب های مامانم کاملا درسته چون رتیه ی کنکور برادرم رو دقیق دقیق بیش بینی کرده بود...نگویید ک فقط به خوابم و امام رضا(ع)و امام حسین(ع)و از همه مهمتر به خدا اعتماد کرد...نه من درس خوندم...خیلی درس خوندم...چیزایی ک شاید شما نخوانده اید یا هرگز نخواهید خواند...اره من تسلیمم...من الان فقط وفقط یک کنکوریم ن چیز دیگه...نگید به معلوماتم اضافه شده...اره شاید اما شاید هیچوقت گیاهی,انزیم,جانور شناسی و غیره به درد اینده ام نخوره...انسان به اجبار زندست و به اجبار باید ادامه بد...قبول دارم
جمعه 30 خرداد 1393 08:40 ب.ظ
H2O عزیز منظورتو میفهمم ولی مجبوری به ادامه ی زندگی پس بهتره ب جای پذیرفتن شكست دوباره یك راهی بشكافی برای زندگی كردن ...
حتی اگر لیوان خالی باشه تا زمانی كه لیوانی هست و جوی ابی امیدی هست ...
پنجشنبه 29 خرداد 1393 12:54 ق.ظ
سلام بالاخره من هم به جمع شکست خوردگان المپیاد ...از سال اول همیشه زیر میز سر کلاسا کمپل میخوندم و گاهی از معلما بابت اینکار حرف ،همیشه ارزوم اینبود ک برم جهانی اما همیشه بچه های کلاس بهم می خندیدن منم تو دلم میگفتم،ی روزم من میخندم...اما اشتباه میکردم...اونا حق داشتن...توی این سه سال لحظه ای نبود ک فکر المپیاد نبوده باشم،تومهمونیا،کوشا پایداری و یادداشتای کلیه میخوندم اما نشد..من خورد شدم و شکستم:(.المپیاد سرابی شیرین و دل انگیز بیشتر نبو...چینی بند زده هیچوقت مثه اولش نمیشه:(.مثه بازی مافیا،بعد از مرگ ی وصیت بهتون میکنم(ک حتی اگه طلای جهانی میشدم هم اینو میگفتم)المپیادو ول کنید!منم وقتی دوم بودم میگفتم:وااااای المپیاد به این خوبیییی!اما بخدا به استرس و از دست دادن خیلی لحظات دیگه نمی ارزه...به ترس همیشگی قبول نشدن نمی ارزه...ممکنه خیلی شاخ باشی اما بازم ممکنه با ی ازمون خییییلی مسخره قبول نشی و درهم بشکنی...و بازم مثل بازی مافیا،به احتمال 92درصد همیشه شخص مرده وصیتش درست درمیاد(به اون 8درصدم اصلا فکر نکنید،اینجا لیوان اونقد خالیه ک حتی اگه کجش کنی ابی ازش نمیریزه!(اشاره ب اینکه بعضیا میگن باد نیمه پر لیوانودید!خودمم عجیب مثبت نگر بودم و میگفتم فلانی نتونست،من میتونم!)).ااقای شریف واقعا از شما به خاطر تمام زحماتی ک برای هم المپیادی ها کشیدید صمیمانه سپاسگذارم:-)...ممنون:-)
شنبه 3 خرداد 1393 05:33 ب.ظ
سلام بهاره ی فرزانگان 1مشهدمن مسوول کتابخونه فرزانگان هستم من شاهد تلاش همه شما هستم هیچکس نمیدونه من چقدر شماها رادوست دارم تلاش شماها منو تحت تاثیر قرار میده امیدوارم در کنکور به موفقیتی برسی که به شکستهای قبلی بخندی
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 11:19 ق.ظ
قشنگ بود موفق باشی
سه شنبه 24 دی 1392 05:48 ب.ظ
سلام.

منو یاد خودم میندازید توی بی امکاناتی از سال اول شرو کردم. الان دومم. به سختی دارم میخونم! برام خیلی خیلی دعا کنید.
پنجشنبه 5 دی 1392 08:41 ق.ظ
راستی الگو های دیگه ای هم هست مثلا علامه مجلسی که فقط یکی از کتاب هاش(بحار الانوار)120جلده(تقریبا)تازه کتاب های دیگه ای هم داره مانند حیوه القلوب، جلاء العیون، مهدی موعود که باز اینا هم هر کدوم از جلداش هزار صفحه اس!!حالا شما فک کنین چه قدر وقت گذاشته این ها رو یاد بگیره!!!!
خب از این ها که بگذریم اگر به زندگی این افراد نگاه کنیم میبینیم که یکی از ویژکگی های اصلی این افراد این بوده که با خدا بودن و از اون و صاحب الزمان طلب مساعدت میکردن!
امیدوارم همه افرادی که دارن برای المپیاد تلاش میکنن با توکل به خداو اصلاح خودشون و تلاش کردن به اهدافشون برسن!
علی شریفلا یکلف الله نفسا الا وسعها
پنجشنبه 5 دی 1392 08:35 ق.ظ
آقایون و خانوم هایی که میخوان معنای واقعی سخت کوشی رو درک کنن به کتاب استاد عشق مراجعه کنید اینا درسته سخت کوشی و ما هم تحسین میکنیم ولی اینا سخت کوشیاش یک ساله و فوقش دو سالهاس و بالاخره محدوده و تازه در امکاناته!شما اگه این کتابو بخونین خودت لجت در میاد که بابا بی انصاف تو آدمی اینقد تلاش میکردی تازه با اون امکانات!!راستی کتابشم در مورد پرفسور حسابیه!اینو بخونین فک نکنم تا آخر عمرتون به کس دیگه به این دید سخت کوشی نگاه کنین!
علی شریفاین کتاب واقعا عالیه. دکتر حسابی می تواند الگوی بسیار مناسبی برای تلاش باشد.

در برخورد با مشکلات دو کار می تونید انجام بدید: یا این که با کمک گرفتن از دیگران و استفاده از امکانات مشکل را کوچک کنید و یا این که با تلاش مستمر خودتان را آن قدر بزرگ کنید که مشکلات کوچک به نظر بیایند. البته دومی بسیار با ارزش تر از اولی است.
پنجشنبه 14 آذر 1392 01:36 ب.ظ
slm
ممنونم...
خیلی جالب بود
حالا فکر میکنم معنی واقعی سخت کوشی رو فهمیدم...
جمعه 17 آبان 1392 03:00 ب.ظ
سلام بهاره(تقوی رمضانی)عزیز.من تازه پست ها تو دیدم.خیلی خیلی خیلی...قشنگ بودن.امیدوارم در کنکور و امتحانات اینده زندگی موفق باشی و ما قیافت رو همیشه شاد و خندون ببینیم.
سه شنبه 7 آبان 1392 04:24 ب.ظ
بهاره ی عزیزم
من 18 ساله كه اسمم بهارست
من از بچه های فرزانگان نیستم برعكس محصل یك مدرسه ی كاملا معمولی هستم.
تو فامیل منو نمیدونی ولی خودمو میشناسی ما حتی چندبار باهم صحبتم كردیم!
منم هر وقت سركلاس عربی میشینم دلم واسه ی خنده های سركلاس آقای بابكی تنگ میشه...
گرچه من هیچوقت به اندازه ی تو نه تلاش كردم و نه امیدوار بودم...
امیدوارم به رویاهات برسی.
جمعه 3 آبان 1392 05:05 ق.ظ
"بهاره" ی عزیز
نمیدونم شما مشهدی هستید یا نه...اینکه در یکی از پیام هاتون به مهدیه نشونی غزاله بیگلری و ندا کمندی رو دادید خیلی عجیبه...
چون بنده و ایشون و اون دو نفر که شما ذکر کردید دوست بودیم و برای المپیاد میخوندیم...
نمیدونم تا حالا شده یکی از اسمتون استفاده کنه یا نه...اما حتی اگه خواجه حافظ شیرازی هم باشه و به جاتون دیوان شعر بگه ته دلتون دوست دارید فقط خودتون جای خودتون سخن بگید...
سخنان شما بس شیرین و دوست داشتنی بودن اما وقتی بچه ها از من میپرسن که"راستشو بگو تو واقعا اون دختره نیستی؟" و من جواب منفی میدم بنده اندکی خل وضع به نظر میام در حظورشون:)
پس خوشحال میشم اگه خودتون رو به طور کامل معرفی کنید...ممکنه بتونیم باهم دوستای بسیار خوبی بشیم چون نه تنها از نظر اسم بلکه از نظر تفکر هم شباهات بسیار داریم:)
اگه هم از بچه های فرزانگان مشهد هستید و از اسم بنده به جای اسم اصلی خودتون استفاده کردید باید بگم با اینکه کار قشنگی نکردید اما متنتون انقدر قشنگ و زیباست که فدا سرتون:)
با سپاس
بهاره تقوی رمضانی
فرزانگان 1 مشهد
المپیاد زیستی تخس:)
جمعه 3 آبان 1392 04:38 ق.ظ
قسمت بی نهایت:
اونجا بود که فهمیدم المپیاد تو قفسه یا میز یا دیوار سفید نیست...بلکه تو چشمای خودم بود..تو شبکیم حک شده بود...همیشه باهام بود...زیست شناسی حالا شده بود جزوی از وجودم..تازه به اون حرف استاد گشایشی رسیده بودم وقتی سال دوم دبیرستان بهمون میگفت"باید دید المپیادی بدست بیایرین" و ما در حالیکه درکش نمیکردیم ته دلمون میخندیدیم...دید المپیادی تو چشمام مهمون شده بود...مهمون ابدی...مهمونی که واسه قبول دعوتم 3 سال زمان خواسته بود...لا به لای کتابا...قفسه های کمد ازمایشگاه..لا به لای گل و برگا و اندامای ادمیزاد دنبالش گشته بودم اما تمام این مدت تو قلب و چشام بود...با این همه متن ادبی خواستم بهتون بگم...نذارین زرق و برق مدالا و مقاما چشماتونو کور کنه...یه المپیادی فقط و فقط به یه دلیل میخونه...
عشق...عشق به علم...عشق به دونستن...عشق به یافتن پاسخهای ذهنش..چرا ها و چگونه ها...سوالایی که تو مکتبای معمولی که فقط طوطی پرورش میدن جوابش بهتون نمیدن...عشق به یافتن دید المپیادی...فقط این عشقه که بهتون قدرت اینو میده که روز بعد اعتراضات برین کتابخونه و تست احتمال بزنین...چون میدونه به خاطر اون بود که کمپل میخوندین نه مدال رنگی...عشق به زیست شناسی از بامرام ترین عشقاس...
دم همه ی زیست شناسا گرم...
ببخشید که سرتون به درد اوردم...امیدوارم موفق باشید
بهاره تقوی رمضانی...یک المپیادی تخس:)
جمعه 3 آبان 1392 04:28 ق.ظ
قسمت ششم:
تلوزیون ذهنم هی خاطره بازپخش میکرد و زخم دلم تازه میکرد...خنده هام به اشک خاتمه می یافت..نه نمیشد اینجوری نه...من باید به کنکور متمرکز میشدم...سرمو از اون قاب خالی برگردوندم و به میزم نگاه کردم...میزم شد صحنه ی تئاتر...خودمو دیدم که با چشای خسته ی پف کرده قهوه ی تلخ میخوردم و مواظب بودم رو لنینجرم نریزه...مامان بزرگم دیدم که با اذان بیدار شده بود و امود بالا سرم و بهم میگفت که برم بخوابم...اینکه درس خوندنم حدی داره:) اما حد و مرز واسه عاشقا معنا نداره:)...صحنه ی بعدی خودم دیدم که رو لنینجر خوابم برده بود و مامان بزرگم اومد و چراغ مطالعم رو خاموش کرد...
دلم به حال خودم سوخت...اشکا داشتن برمیگشتن اما اجازه نمیدادم...سرمو از میزم به سمت دیوار سفید برگردوندم..دیگه یه دیوار سفید عمرا یاد اور خاطرات المپیاد می بود...
به دیوار نگاه کردم..حوب که توش دقت کردم...برف دیدم...
برفای اسفند ماه...ماه کارسوق زیست...با دوستم بین تسکا میومدیم رو برفا میخوابیدیم و نکته ی سلولی مرور میکردیم...و با یه ماتحت یخ زده:)می دویدیم تا به تسک بعدی برسیم:)...کارسوق...بهترین عیدی...کارسوقی که تک تک لجظاتش میتونست موضوع یه رمان باشه...2 تا دکانتور شکوندیم:)مهرداد گشایشی باورش نمیشد گروه ما تونسته باشه 2 تا بشکونه...نمیدونست باید چقد نمره کم کنه؟!:)....کارسوق
المپیاد...زیست شناسی...
....حتی رو یه دیوار سفید....

جمعه 3 آبان 1392 04:18 ق.ظ
قسمت پنجم:
کتابا تو جعبه بودن...قفسم خال خالی شده بود...مثه یه قاب چوبی خالی...مثه قاب تلوزیونای قدیمی...بهش زل زدم...تو ذهن خستم اون تلوزیون روشن شد...داشت تموم خاطرات خوشم رو از شبکش پخش میکرد...صدای خنده های سر کلاس بابکی..شگفتی بچه ها در کلاس استاد سروری...تپشای قلب گروهی وقتی میخواستن نتایج کارسوق رو اعلام کنن...ما اول شدیم...دست دوستمو می فشردم...بستنی خوردن سر کلاس استاد فغانی...خوشمزه ترین بستنی عمرم:)...فرار از مدرسه به سمت کتابخونه با یه بقل سولومون که خودمون بهش میگفتیم فرار جوجه ای...:)....لحظه ای که اقای معتمد گفتن"بجه ها باورتون میشه یه برگ بتونه از ساده ترین چیزا پیچیده ترینا رو بسازه"جمله ای که با دیدن هر برگی به یادش می افتم....
جمعه 3 آبان 1392 04:10 ق.ظ
قسمت چهارم:
به خودم اومدم...باید یه حرکتی از خودم نشون میدادم که بفهمم زنده ام یا نه؟
رفتم سمت قفسه ی کتابام...
دونه دونه کتابای المپیادمو به اغوش کشیدم و گذاشتم تو جعبه...
رست..گایتون...برن و لوی...البرتس...گیتی امتیازی...امیری...ال محممد..سولومونا...کمپل...
...بغلشون میکردم....بوشون میکردم...بوی خاطرات می دادن...بوی زیست...
حس مادری رو داشتم که داشت با دستای خودش بچه های عزیز کردشو به خاک می سپارد...
دلم نیومدم ازشون دل بکنم...
مامانم وضعمو که دید دلش سوخت...
اما من سوختم...
اتیش گرفتم وقتی گایتونم رو بستم...یعنی دیگه باید به جای فصل کلیه عربی میخوندم؟
مسیر های سیگنالینگ؟...من عاشق بودم...عاشق المپیاد...
عاشق زیست شناسی....
با دل و جون به برگای نمونه ی ازمایشگاهمون نگاه میکردم...کارسوق زیست واسم بهترین عیدی عمرم بود....
معلمای المپیادم برام مث خانوادم بودن...زیست شناسی...
زیست نشاسی دغدغه ی تموم نفسام بود...یعنی همه ی اینا با یه ازمون تموم شده بود...
مثه بیدار شدن از یه خواب شیرین
جمعه 3 آبان 1392 04:03 ق.ظ
قسمت سوم:
رفتم دوش بگیرم تا هم حالم جا بیاد هم بتونم یه دل سیر گریه کنم(اخه من نمیتونم جلو بقیه گریه کنم.اگه تو مدرسه هم منو ببینین شنگول همیشه خندانم!)
جالب بود اما اشکی واسم نمونده بود!مثه ادمایی شده بودم که عزیزی رو از دست داده بودن و از مراسم خاکسپاری برگشتن و حالا تو ارامش و خلسه ی خاصی هستن!
ذهنم پاک پاک بود...هیچی نمیفهمیدم...درست مثل عزیز از دست داده...
مامانم واسه دختر داغدارش گل گاو زبون دم کرده بود...
گل گاو زبون خیلی شیرین کرده بود اما من حسامو از دست داده بودم...
نمیدونم تا حالا اونقد گریه کردین که چشماتون گرم بشه و اون گرما مثه پماد ضد درد عمل کنه...
اون لحظه چشام گرمتر از نور تازه ی صبح بود...
...
جمعه 3 آبان 1392 03:57 ق.ظ
قسمت دوم:
نجوایی که تو گوشم میخوند:من تلاشاتو دیدم..دیدم چطور با چشمای خسته تو کتابخونه گیاهی دور میکردی و همیشه نگهبان کتابخونه به زور از پای کتابات بلندت میکرد..دیدم چطور تا نیمه شب میخوندی...با عشق میخوندی...من همه رو دیدم

لا به لای رویاهام غرق بودم که از دوستم اس اومد:"بلبل(اخه ما دوستا بهم میگیم بلبل)نمیدونی دوره رفتن بدون تو چقد واسم سخته!!!"
با خودم فکر کردم شوخی میکنه..که اس تسلیت دوم از دوست دومم اومد!!!!

شوک شده بودم....

دستام شروع کرد به لرزیدن.قلبم اونقد تند تند میزد که صداش تو گوشم اکو می شد...رفتم تو سایت..لیست دو بار از بالا به پایین و بالعکس خوندم اما اسمم توش نبود...
باورم نمیشد...
لحظات بعدش اونقد غمناکه که دلم نمیاد دلتون خون کنم
جمعه 3 آبان 1392 03:52 ق.ظ
دوستان عزیزی که هی میان تو مدرسه و ازم درمورد این وبلاگ میپرسید بنده این "بهاره" خانم نیستم بنده خود خودمم:)))اما حالا که ایشون انقد قشنگ سخن گفتم من هم لحظات بعد نتایج رو میخوام براتون از دل خودم بگم البته در قالب ادبیش....
قسمت اول:
از حرم امام رضا برگشته بودم و مثل هر المپیادی دیگه که دل تو دلش نیست پای لپ تاپ نشسته بودم و منتظر نتایج که بیاد.حواسم پرت میکردم تا ثانیه ها برام زودتر بگذره.در حالیکه هر ثانیه برام با گذر خاطراتی از جلوی چشمم بود که یه دنیا واسم ارزش داشتن.

داشتم با خودم فکر میکردم وقتی خبر قبولیم اومد چه جوری به مامانم بگم که سکته نکنه؟وقتی رسیدم تهران چه حسی دارم؟شیرینی واسه دوستام از کدوم قنادی بخرم؟
نمیدونم چه چیزایی بودن که منو تو این رویاها غرق میکردن؟درصد بالای مرحله ی یک؟امید زیاد والدین و یکی از دبیرا بهم؟درصد بالای حساب شده ی مرحله دو؟یا اون نجوایی که سر دعای دست نامازام تو گوشم میپیچید؟
جمعه 3 آبان 1392 03:43 ق.ظ
ببخشید اقای علی شریف....
بنده بهاره تقوی رمضانی
از فرزانگان مشهد هستم
و باید بگم این دوستمون که"بهاره" نامیدن خودشونو ادرس و نشونه هایی دادن که بقیه ایشون رو با من اشتباه میگیرن اما در هر صورت بنده ناراحت نیستم چون سخنانشون زیباست و مفید....اما از اونجایی که بنده هم برای خودم ناطقی هستم خوشحال میشم حرفخای منم شنیده بشه اما قسمت نظرات وبلاگتون جای کافی نداره...حال چه کنم؟
جمعه 3 آبان 1392 03:05 ق.ظ
سلام،تو تابستون بچه های دوم سومی میومدن پیشم و ازم در مورد این ولاگ میپرسیدن،و من روحم خبر نداشت که یه جای دیگه تو ایران،یه دختر دیگه که هم اسم خودمه و از قضا اونم المپیاد زیستی بوده و مرحله دو قبول نشده وجود داره،شاید باورتون نشه اما من دقیقا همین مشخصاتو دارم،و عجیب تر از اون میدونین چیه؟اینه که منم با شکستم همینجوری برخورد کردم!الان که داشتم این متن فوق العاده رو میخوندم هی از خودم میپرسیدم یعنی واقعا من اینو ننوشتم؟!خیلی دوست دارم با این بهاره خانم دیگه بیشتر اشنا بشم اخه کی میتونه اینقدر به ادم شبیه باشه؟!راستی لازم به ذکره که من بهاره تقوی رمضانی از المپیاد زیستی های سابق و کنکوری های بالفعل مشهد هستم و خوش حال میشم مشخصات کامل اون یکی به
شنبه 13 مهر 1392 10:02 ب.ظ
سلام
واقعا تحسین برانگیز بود!
و این نوشته منو كه واقعا در نهایت بی امكاناتی و بی توجهی و تنها "واقعا تنها" دارم المپیاد میخونم امیدوارتر كرد!
منم از تابستون شروع كردم....و دارم نهایت تلاشمو میكنم! با هفته ای یك جلسه كلاس المپیاد..........اونم یه كلاس معمولی تر از خیلی جاها....امیدوارم اگه نتونستم مدال بیارم بتونم خبلی با ارامش بپذیرمش...من واقعا واسه علاقم این راهو شروع كردم... شاید مثل تو بهاره جان...
امیدوارم همیشه موفق باشی....همیشه....
سه شنبه 26 شهریور 1392 09:29 ب.ظ
خب چی بگم!!!!
یه بنده خدایی از بچه های کلاس المپیاد به ما گفت تو وبلاگ علی شریف برو این مطلبو بخون گفتم اسمش چیه گفت بهاره!!!! خب ما هم اومدیم خوندیم!
من اینقد زمین خوردم تو زندگی که ...(نمیدونم چی بگم!)
خب بالاخره شما الان نوشتی من تا ساعت 8 تو کلاس المپیاد بودم، من الان همین کلاس آقای شریفو به زور هفته ای یکی دو مرتبه میرم( تازه اونم برای انگیزه گرفتن!) به نظر من کلاس خیلی تاثیر نداره مهم اینه که آدم بخونه( هر چند که آقای شریف همیشه از دست من دلخوره!)
بالاخره هر کسی یه دنیا و یک طرز فکری داره و ما هم احترام میزاریم! ولی من به آینده امیدوارم و تا الان هر چی نخوندم میخوام جبران کنم!
دوشنبه 7 مرداد 1392 09:28 ب.ظ
سلام بهاره.
قشنگ ترین ویژگی ـت این بود که برای دل خودت المپیادو خوندی نه واسه مدال و رتبه. اینجوری شکستش رو بهتر پذیرفتی و واقعا تبریک میگم و امسال چقدر از نظر زیست ک مهمترین درسته جلو افتادی. خیلی خوبه ادم ب حکمت خدا اعتقاد داشته باشه.
+منم دوستم المپیادی بود :-" اسمشم بهاره بود:-" یه جواریی فکر کردم اون بهاره ای:-"
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :